یک عادتی که هیچ وقت از من دور نمیشود دل تنگی زودتر از موعد است . موقع مدرسه گاهی با حسرت میز و نمیکتها را نگاه میکردم و میدانستم که سالها بعد چقدر دلم برایشان تنگ میشود . توی دانشگاه هم همینطور . گاهی مدتها مینشستم و یک جا را نگاه میکردم و یاد روزهایی که آنجا گذرانده ام میکردم و میدانستم دلم تنگ میشود . هوا را بو میکشیدم و میدانستم دلم برای این بو تنگ میشود . همیشه فکر میکنم چقدر دلم برای مادر و پدرم تنگ میشود . نمیدانم با آن چه کنم .
حالا هم که کم کم باید کلاسهایم را ول کنم و دوباره به جنوب بروم دلم جلوجلو تنگ میشود . برای سه پایه ها و چهار پایه ها . برای استاد دوست داشتنیم . برای تمام بچه ها و بزرگها . حتی برای آن پیرزن فضول کلاس که فکر میکند هجده سالش است . برای ساسان که گاهی استاد را دق میدهد ، ولی میدانم در آینده حتما موفق میشود . برای کیسه نوارهای از جنگ برگشته استاد و آن ضبط صوت اسقاط . برای حیاط . حتی برای زدن زنگ در کلاس هم دلم تنگ میشود . دلم تنگ میشود .

