۱۳۸۸-۰۶-۱۴

داوود سیبیل



امروز از ته کلاس نگاهم افتاد به "داوود" که دیدم دیگر بزرگ شده و سبیلش سبز شده است . میکل آنژ نبود که ببیند موزیسین های کلاس روزهای جمعه از پرتره کش های شنبه انتقام گرفتند .

۱۳۸۸-۰۶-۱۱

فقط دیوانه ها از قفس خواهند پرید


داشتم توی پیاده رو به طرف خانه میرفتم و مجله ای که خریده بودم را میخواندم . حواسم به اطراف بود که مبادا توی درختی چیزی نروم . نزدیکیهای کوچه بودم که احساس کردم یک چیزی درست نیست . از بالای مجله نگاهی به اطراف انداختم . پیرمردی با صورت روی زمین افتاده بود . بین پیاده رو و جوی و خیابان . هیچ کس نبود . همان موقع یک ماشین رسید و مردی برای کمک پیاده شد . پیرمرد تشنج کرده بود . اینجا باید بگویم "خوشبختانه" قبلا اینطور بیمارها را زیاد دیده ام و میدانستم باید چه کار کرد . با کمک آن آقا ، پیرمرد حالش به جا آمد . من ماندم و پیرمرد که همانجا نشسته بود . گفتم تلفنی از خانوادش بدهد خبرشان کنم ، گفت از عشایر است و برای درمان آمده و ... ( قسمتهاییش را نفهمیدم ) خلاصه کنم ، نه پول قبول میکرد برای خریدن داروهایش و بلیط برگشت نه می آمد تا خانه که استراحتی بکند . اصرار داشت که باید دو روز کار کند و پول بلیطش را تهیه کند . نمیدانستم چه کار کنم . رفتم خانه . کمی خوراکی برداشتم و دوباره برگشتم . نشسته جلوی مسجد نیمه کاره پیدایش کردم . گفت اینجا هم کار یا جایی برای ماندن به او نمیدهند .هرچه اصرار کردم خوراکیها را هم قبول نکرد . نه میتوانستم بروم نه میدانستم دیگر چه بگویم . همینطور ایستاده بودم و نگاهش میکردم . که ماشین اورژانس رسید . پیرمرد ترسید . بلند شد و دو تکه آجر برداشت که دکترها را بزند ! تازه اینجا فهمیدم که انگار اوضاع کمی ناجور است . رو کرد به من و گفت " تو به اینها زنگ زدی . الان مختو داغون میکنم " و خیز برداشت طرفم . من هم سعی کردم بهش بفهمانم من این کار را نکردم ، ولی بی فایده بود . سریع با قدمهای تند پا به فرار گذاشتم . ولی پیرمرد تعقیبم میکرد . مثل فیلمها بعد از پیچ یک جایی مخفی شدم و پیرمرد گمم کرد . درست ندیدم دیگر چه اتفاقی افتاد . انگار ماشین اورژانس دوباره رفته بود سروقتش و ...
درحالی که هرازچندگاهی نگاهی به پشت سرم می انداختم برگشتم خانه . به این فکر میکردم که چقدر زود احساس دلسوزی و همدردی و تنفر ( تنفر از آنهایی که سفت صندلیشان را چسبیده اند و ... و خودم ) جایش را به ترس داد .

الان کجاست ؟

...

سر شب مستندی طبق معمول نصفه میدیدم درباره زنانی که دهه شصت تا هفتاد در زندان بوده اند . مجاهدین و منافقین و مرتدین و ... . و رفتارهایی که با آنها شده بود .
حالم بد است . بد بود . بدتر هم خواهد شد ؟ ما با خودمان چه کرده ایم ؟ کاش همه مان دیوانه شویم .

یادم نیست برای چه این پست طولانی و بی سر و ته را نوشتم . خیلی چیزها توی سرم دور میزند که نمیدانم چطور بنویسمشان .

۱۳۸۸-۰۵-۳۰

چند روزی در صیام


فردا ماه رمضون شروع میشود . احتمالا بدون "ربنا " و بدون " چرب و چیلی " شجریان ( منظورم همان " چند خوردی چرب و شیرین از طعام ، امتحان کن ... " است که وقتی کوچک تر بودم فکر میکردم میگوید "چرب و چیلی " ) تمام کیف این ماه برای من موقع افطار بود و عوض کردن کانال تلویزیون به دنبال پخش این دو قطعه . نمیدانم موضوع شکایت شجریان به کجا رسیده و نمیدانم فردا باز هم ماه رمضون خواهد چسبید یا نه .
پ.ن : همه برای هم دعا کنیم .

۱۳۸۸-۰۵-۲۷

اس.او.اس


من ، بدون هیچ گونه اجبار و تحت هیچ شرایط غیر استاندارد و طاقت فرسای روحی و جسمی ( اینجا حتی یخچال هم داریم که نشان میدهد خیلی بهمان خوش میگذرد ) اعتراف میکنم ... به وبلاگ گردی معتاد شدم .
البته فقط چند وبلاگ خاص . آنهم بس که در این دو ماه قوای اجنبی مغز ما را شست و شو دادند و ما هم که جوان و خام هستیم زود جو گیر شدیم .

پ.ن : متد ترک مَلی جون حتی برای سیگار هم افاقه نکرد . چه برسد به وبلاگ گردی که امربسیار قبیح و ناپسندیده ای است و ممکن است به جاهای بدبد و شسته شدن مغز و اینها کشیده شود . لطفا یک نفر مرا ترک بدهد که نشان دادم بسیار بی جنبه ام و از کار وزندگی افتاده ام .
پ.ن: دارم وبلاگ توکای مقدس را نگاه میکنم . او یک پست میگذارد و دویست تا کامنت برایش مینویسند ، ما دویست تا پست میگذاریم یک نفر آنهم "شاید" کامنت بگذارد .
به این هم میشود خندید :)

A genius WANTED


"چند روز پیش همراه دوستم فصل "منصور حلاج" تذکره الاولیاء را میخواندیم . عجیب تر از آن بود که فکرش را میکردم . و اوصاف پایانش بسیار دردناک تر از آنچه از بیهقی در مدرسه خوانده بودیم .
با خودمان فکر میکردیم چرا در زمانهای دور این همه انسان عجیب و غریب ، ، نابغه ، عارف وانسانهای استثنایی وجود داشته اند و چرا امروزه از این آدم ها نمیبینیم . شاید هم هست و ما ندیده ایم . شاید برای بشری با این شعور و تاریخ و علم ، دیگر احتیاجی به ظهور "حلاج"ها و "حافظ"ها و "بوعلی سینا"های جدید نیست . شاید "بعضی سردمداران" هم به اندازه "داریوش بزرگ"، با تدبیر و صلح جو هستند و من نمیفهمم . شاید تمام خلاقیت ها و نبوغ دنیا حالا بین تمام آدم ها تقسیم شده است نه چند نفر . شاید هم سایز سوزنهای آن موقع خیلی بزرگتر از حالا بوده که" سر سوزن ذوق" آنها برای ما میشود خیلی . یا اصلا آن موقع سوزن به اندازه همه وجود نداشته و فقط یک عده خاص سوزن داشته اند که بخواهد سر داشته باشد و به اندازه سر آن هم ذوق داشته باشند *
نمیدانم چرا آن موقع ها انگار دنیا یک شکل دیگر بوده است ..."
اینها را هفته قبل نوشته بودم . تا اینکه دیشب گفتگوی بابک حمیدیان با رضا کیانیان را میخواندم . بین سوال و جوابها مطالب زیادی وجود داشت که اتفاقا سوال من هم بود . مثلا این یکی :
کیانیان : "... فیلسوفها کسانی بودند که به سختی فکر میکردند . هنرمندان بزرگ در این شرایط سخت کار میکردند . الان همه میتوانند فکر کنند و برای همین ، نوابغ در بین همه خرد شدند و سالهاست غولی نداریم . همه بچه غول شدیم . چون همه ، همه چیز بلد هستیم و حکیمی وجود ندارد. الان همه حکیمهای کوچکی هستیم که کنار یکدیگر وجود داریم . قبلا خرده حکمت وجود نداشت و جایی نبود پیدایش کنیم . قبلا یک عده ای شاعر بودند . الان در هر لحظه با یک جستوجوی ساده ، هر شاعری را که بخواهی پیدا میکنی و میتوانی خودت هم شعر بگویی . قواعد زیادی وجود ندارد که به تو بگوید حق نداری شعر بگویی ، درحالی که قبلا حق نداشتی این کار را بکنی ...."
موافقم .
* اینجا دیگر بحث داشت به بیراهه میرفت و خودم به موقع جلوی خودم را گرفتم .
پ.ن :همانطور که گفتم در گفتگو مطالب جالب زیاد بود که چون پست طولانی میشد و من پستهای طولانی را دوست ندارم شاید بعدا نوشتمشان . نمیدانم اگر کس دیگری غیر از کیانیان اینها را گفته بود بازهم برایم جالب بود یا نه .

۱۳۸۸-۰۵-۲۴

متد ترک سیگار"مَلی" جون


امشب مهمان داشتیم . طبق معمول همه چنان مطلع از سیاست حرف میزند که شک کردم نکند اینها هم دوره ای رئیس جمهور مملکت بوده اند . اما لابه لای سیاست "مَلی" جون داشت از خاطراتش برایم تعریف میکرد که البته آنها هم آخرش با نتیجه گیری سیاسی ختم میشد . یک وقت فکر نکید این خانم یک دختر هم و سن و سال خودمان است . بلکه جوانی است ریزه میزه وچروکیده با هفتاد هشتاد سال سن .
موقع رفتن پدرم جلوی پنجره مشغول سیگار کشیدن بود . "مَلی" جون هم که ماشاا... حافظه اش از من خیلی بهتر است با دیدن این صحنه به سرعت در بایگانی خاطراتش سرچ کرد و فورا یکی دیگر از تجربیاتش را رو کرد . بعد از کلی مقدمه چینی و یادآوری این نکته که پدرم حالا دیگر یک انسان عاقل و بالغ است و باید به سلامتی خود و اطرافیانش بیشتر اهمیت بدهد رو به پدرم گفت : " از فردا یه پارچ آب یخ بذار کنار دستت ، هر ده دقیقه یه قلپ بخور . اگرم تو ماشین بودی با خودت یه بطری آب داشته باش . سر یه هفته قول میدم دیگه نمیکشی "
فکر کنم خودش هم مثل من گول لبخند پدرم را نخورد و بلافاصله تاکید کرد که این روش را از خودش در نیاورده . بلکه آن سالها که از دربار سفارش خیاطی می گرفته و اتفاقا شخصا هم لباسهای علیا حضرت را دست دوزی میکرده ، شخصی که لباسها را برای پرو به دربار میبرد ، سیگاری قهاری بود . یک پزشک انگلیسی این روش را برایش تجویز و او هم ترک کرد .
فکر کنم این نصایح پدرم را سخت تکان داد و حتما الان به فکر امتحان کردن این روش پیشرفته ترک سرپایی ، بدون درد و خونریزی و در کمتر از هفته ، است . فقط کافی است کمی خم شوم و از لای در نیمه باز اتاق نگاهی به پدرم ، که دارد اخبار می بیند ، بیندازم .......روی میز نه آبی هست و نه لیوانی . فقط یک زیر سیگاری میبینم و دودی که از دهان پدر بیرون می آید !


پ.ن : یک روزنامه نگار دارد از خوش رفتاریهایی که با زندانیان جوان میشود حرف میزند . پدرم یعد از سالها دارد گریه میکند و برای اولین بار صدایش میلرزد .

مصائب سال نو


یک سال و چند روز هم گذشت . حالا دیگر همه چیز عادی میشود . برای دیگران و برای خودم . چقدر خوب است که دیگر کسی با دیدنم از کلمه حال بهم زن "عروس" استفاده نخواهد کرد . البته کمی احساس از مد افتادگی میکنم ! اما بهتر از "عروس" بودن است . حالا دیگر فامیل و آشنا با دیدن مادرم اظهار ندامت و پشیمانی نخواهند کرد که چرا زودتر به فکر آستین بالا زدن برای پسر تحصیل کرده و خوش تیپ و خوش بر و رویشان نبوده اند و آرزو نمیکنند کاش مادرم باز هم دختر داشت . البته ما هم که ... نیستیم ، میدانیم اینها همه اش تعارف است .
دیگر از تولد و سالگرد های سورپریز کننده خبری نخواهد بود . دیگر کسی برای خانه نویمان کادو نمی آورد . دیگر کسی نمیخواهد فیلم جشنمان را ببیند و مجبور نیستم آن آلبوم چند تنی را هم از ته کمد بیرون بکشم .
حالا نوبت عوض شدن موضوع است . نمیدانم چگونه گاهی تمام فامیل و آشنا ، که از زمین تا آسمان با هم فرق دارند ، به چنین وحدت کلمه ای میرسند . حتی قبل از نو شدن سال "عروس" هم سوالها طرح شده و حاضر و آماده بود و همه با هم به اتفاق نظر رسیده بودند . حالا همه بی صبرانه منتظر دیدن یک آدم جدید با ترکیب به قول خودشان خارق العاده یک مادر بسیار سفید و یک پدر بسیار سبزه هستند . یک آدم دو رنگ ! چیزی که همه جا به وفور یافت میشود و نمیدانم چرا همه گیر داده اند به ما .
بعضی از ما گمان میکنیم زندگی یک پروسه کاملا بدون انعطاف است . گذراندن تک تک مراحل آن هم برای همه از واجبات است . مهم نیست در چه موقعیتی هستی . مهم نیست که هنوز به میانه راه هم نرسیده ای و تازه مثل بچه ها داری رویا میپرورانی و مثل 18 ساله ها برای رسیدن به رویاهایت پل میسازی . تفکر پیرزنی آدم ها میگوید "حالا که ازدواج کردی نوبت بچه است" . خدا را شکر دورو بری های ما هنوز به این درجه از روشنفکری نرسیده اند که قبل از "عروس" شدن هم میشود بچه داشت و در این چند سال کاری به کارمان نداشتند .
حالا فکر میکنم حساب پس دادن خیلی حال بهم زن تر از "عروس" بودن است . خلایق ، ول کنید ما را !