۱۳۸۸-۰۵-۲۳

بارن اتا ، بهار ابوت *


When you have a broken heart
You feel yourself painful
Full of sorrow
You make hurry to suicide
Leave off your sadness
Detract your lamentation
Achieve a new word
Let your breath be cheerful
The feelings are not all gloomy
The joyful days are also many
You have a lot of lovely friends
Although they are not close to you
It will be raining and spring would rise
Every sleeper will rise up
A youngish will come out of mother earth
And rise on the heart's horse
An image of the dream in the water
Something more than your share
Recall the gazelles while they run
Escape from yourself
Keep your face towards beloved
Wherever exists love,move on
And settle down in that land
* "بارون می آید ، بهار میشود" به گویش مردم بندرعباس


۱۳۸۸-۰۵-۰۳

الکی

خوشم ، خوشحالم ، حال خوبی دارم ، حس خوبی دارم ، لبخند میزنم ." الکی "
بی خیال مشکلات و تو خاکی زدن ها و سردرگمی ها و سوالهای بی جواب و ندانستن ها و چراها و چگونه ها و ... که گاهی ختم میشوند به فکرهای بدوبیراه . خودم را میزنم به آن راه و حال خوشی بهم دست میدهد . انگار چند وقتیست توی این دنیا نیستم . عالیست !
البته قسمتی از این سرخوشی مست گونه بیراه هم نیست . دارم به کارهایی میرسم که برایم لذت بخشند . البته فقط یکی از ده ها کار که تاحالا توانستم کشفش کنم و سعی میکنم بهش برسم . و بشدت مشغول ساختن رویایی برای آینده هستم * . اما گاهی به این فکر میکنم که مبادا این فقط پاک کردن صورت مساله باشد . این است که سرخوشیم را "الکی" مینماید .
حالا نمیدانم ، همچنان باید خودم را بزنم به آن راه و خوش باشم ، "الکی " . یا درگیر مسائل بمانم و بدوبیراه بگویم ؟ هردو ؟ هیچکدام ؟


*البته این ساختن رویا بدلیل کثرت ناشناخته های وجودیم هنوز آنقدرها هم شدت ندارد . کمی اغراق قاطیش کردم برای تاثیر بیشتر .

پ.ن : اینها نوشته های یک 18 ساله پشت کنکوری نیست ، کاتب حین نوشتن این پست بواقع 25 سال داشته است .

۱۳۸۸-۰۵-۰۲

!unbelievable


وقتی خبری که فکر نمیکردم شدنی باشه را خواندم این کلمه را شاید 20 بار با چشمهای گرد شده تکرار میکردم! البته این خبر برای هیچ کس جذابیتی نداره و لازم نیست بنویسمش . فقط اینکه میخواستم اینجا از یکی از دوستان که در محقق شدن این نتیجه خیلی بهم کمک کرد و زحمت کشید ، تشکر کنم ، "واقعا ممنون":) البته کلی شام و نهارهم بهش بدهکارم که انگار بیخیالش شده !

۱۳۸۸-۰۴-۲۸

موضوع انشا


"در آینده میخواهید چه کاره شوید ؟"
از اولین موضوع هایی که هممون دربارش انشاء نوشتیم همین بود . نمیدونم کدوم یک از همکلاسی های اون موقعم به شغلی که نوشته بودن رسیدن . از اونجایی که اغلب گفته بودن میخوان دکتر و مهندس و معلم بشن فکر میکنم تقریبا همشون موفق بودن . البته به جز یکیشون که هنوز یادمه نوشته بود میخواد رفتگر بشه ! چون رفتگرها خیلی توی جامعه موثرند و همیشه هم نادیده گرفته میشن . و هممون کلی خندیدیم . یکی دیگه از انشاهای عجیب هم مال خودم بود ، که باز همه خندیدن ! البته الان که علم پیشرفت کرده (!) اگه کسی بنویسه که میخواد نقاش بشه اصلا چیز عجیبی نیست ، اما اون موقع لااقل برای ما بچه دبستانی ها نقاشی شغل به حساب نمیومد .
بهرحال زمان گذشت و من نقاش نشدم ! ولی حالا بعد از حدود 15 سال میفهمم که باید رفت دنبال دل . دیگه نمیخوام از ای کاش و اگر ها بگم . همیشه لااقل یکی از ابعاد وجودم رو خیلی خوب میشناختم ، اینکه کاری رو که نخوام انجامش بدم صد در صد محاله تمومش کنم . حالا بعد از کلی وقت و یه مهندسی نصفه و نیمه ، دارم برمیگردم و از صفر همه چیز رو انگار رفرش * میکنم . یا بهتره که ری استارتش کنم ! تا وقتی همه چیز دوباره لود شد برنامه های نیمه تمام و سیو نشده همش بپره !
نمیدونم اون همکلاسیم بالاخره رفتگر شد یا نه ، اما من تو سن 25 سالگی "دارم میرم" که یه نقاش بشم !


پ.ن : خوب شد اینها رو اینجا نوشتم ! لا اقل اگه فردا روزی باز از خواب بیدار شدم و قدرت دافعم داشت با آخرین توان کار خودش رو میکرد، این نوشته ها مجبورم کنه به دافعم غلبه کنم !
* همه پینگلیش مینویسد ( فارسی با حروف انگلیسی ) ، من اینگلیرسی ! ( لغت اختراعی ، به معنای انگلیسی با حروف فارسی ! ) هدفم چی بود ؟؟

۱۳۸۸-۰۴-۲۴

تا کی ؟


امروز یکی دیگه از نتایج چند تا کاغذ بی ارزش (!) (به تعبیر پرزیدنت محبوب) رو دیدیم . سقوط یک هواپیمای دیگه ، و کشته شدن 168 نفر . توی تصاویری که نشون داده میشد و به گفته شاهدان تقریبا چیزی از هواپیما باقی نمونده . چه برسه به سرنشینانش .
نمیدونم بعضی آدمهای مسئول چطور شبها راحت خوابشون میبره . و اصلا چه خوابی میبینن ؟

۱۳۸۸-۰۴-۲۳


" ...و من با خودم فکر میکردم آیا این تنهایی برای او دردناک نیست ؟!اما انگار او عاشق همه ماست ، و شاید برای همین تنهایی ست که…" ، "...نمیتوانست از یاد ببردش . مثل طعم گیلاس های باغ پدربزرگ متفاوت بود . و البته بسیار فراموش نشدنی ..." ، "... و البته دریاچه نه چندان بزرگی هم آنجا بود ! با آسمانی صاف و چند تکه ابر سفید ."خیلی" حوس کردم که آنجا باشم ! همین حالا ! و حیف که ... " ، " ... تنهایی پر بود از خیال هایی که به شکهایش دامن میزد و در همان حال خالی میشد از اشک و هق هق های ناتمام ... " ، " ... رنج . جنگ برای موندن ، بدست آوردن ... " ، " ...این خوب است یا بد ؟ نمیدانم . نمیدانم . خیلی وقت است که دیگر نمیدانم چه چیز درست است و چه چیزی غلط..." ، "... نوشته های ناتمام مینویسم . دیگر موسیقی هم بی تاثیر برای خودش میخواند... " ، " ... حتی رضایت کامل از همه چیز هم ارضا کننده نیست ! به دستات نگاه کن که میلرزند . چه فرقی میکنه که ... " ، " ... بعبارتی هیچ چیز بزرگترینی انگار وجود نداره و همه هدفهای بزرگ باز هم در یک سطحند ... " ، " ... یه چیزایی نیستن . گاهی فکر میکنم باید از همه وابستگی ها خلاص بشم تا به آرامش برسم . گاهی احساس میکنم باید یکیو شدیدا دوست داشته باشم . فکر میکنم موسیقی که داره پخش میشه باعث میشه اینا رو بنویسم ... "

اینها انبوهی از جملات منفیی هستن از لابه لای نوشته هایی که تا امروز از دیلیت شدن جون سالم به در برده بردن ! ( البته برای هیچ شخص خاصی نوشته نشدن) . شاید چون حسشون تا امروز موندگار بود تا حالا دوام آوردن . نمیدونم فردا که از خواب بیدار بشم بازهم هستن یا نه . ولی حالا اون حس که نگذاشت تو این مدت کسی این جملات رو بخونه داره تشویقم میکنه که همشونو فراموش کنم . البته انگار خودم دارم زور میزنم که فراموش کنم . حس هم بهانه ست ؛)

نمیدونم میخوام از این به بعد چی اینجا بنویسم . اما هر چی که باشه سعی میشه منفی هاش قبل منتشر شدن سانسور بشه ! من وبلاگ گردی رو دوست ندارم ، شاید برای همین نوشتن اینجا یکم برام سخته . ببینید ، این رو فکر کنم همین دیشب نوشتم : " ... نوشتن یا ننوشتن ؟ مسئله این نیست ! مسئله این است که چرا ؟! ... نه ، هیچ یک نیست . هیچ کدام کافی نیست . گفتن دست و پا گیرم میکند انگار . سنگینم میکنند این کلمات ، بهانه میخواهم انگار! نوشته هایی که عمرشان بیشتر از چند روز نیست همان بهتر که اصلا نوشته نشوند ... "

"... یک روز که بیدار میشوم ، همه چیز بار مثبت دارند ، و من منفی . خوب است ! همه چیز جذبم میکنند .
صبح بعد من هم مثبت از خواب بیدار میشوم . سرگردان در دافعه ها ! کدام بهتر است ؟؟... "
طالع بینی ها راست نوشته اند ، جوزا ها مثل صورت فلکیشان دو بخشی هستند . گاهی استثناهایی هم پیدا میشوند که خیلی بیشتر از دو شخصیت دارند ( بر اساس مشاهدات عینی ! ) . و البته در مواردی هم این شخصیت ها بسیار متضادند و مدام درحال کشمکش . پس بعید نیست فردا این نوشته ها هم دیلیت شوند ! لطفا انتظار زیادی از آنها نداشته باشید ! و کمکشان کنید خود را متحد کنند :)

فکر کنم زیادی طولانی شد ...

۱۳۸۷-۱۲-۱۳

در دست تعمیر !